" " .
همین تموم شد .
برای دیدن کتاب باید فونت نانو رو از سایت اینترنت دانلود کنید ، که خیلی ساده است . کافیه اینترنت و کامپیوتر داشته باشید و مواظب باشید که تو اینترنت گم نشید چون پسر عموی من یه شب تنها رفت تو اینترنت گم شد و ما سه سال تو تمام خیابونای گوگل دنبالش گشتیم تا بالآخره توی یه اتاق خالی با یکی دیگه پیداشون کردیم .
البته برای این که کامپیوتر داشته باشید باید آدم باشید چون حیوانات حق اجازه از استفاده ی کامپیوتر رو ندارند و با حیوانات خاطی در حد قاطی برخورد سگی صورت می گیره . به همین منظور برخی وب سایت های حیوانی رو می بندن که جلوی حشر و نشر و گسترش حیوانیت رو بگیرن و اگه این اتفاق نیفته قطعن برخی از سایت ها خیلی پر بازدید میشن و کلن سیاست ترویج ازدواج رو باید تعطیل کرد و به سیاست مبارزه با فحشا پرداخت .
همونطور که می دونید در هفته ی پیش مسابقات جهانی فحشا در هفت رشته برگزار شد که کشور ما این بار هم نتوانست نماینده ای در این مسابقات داشته باشد و در ادمه ی این مسابقات بعد از سیزده روز رقابت فشرده با معرفی برترین ها به کار خود و خانواده ی محترمش پایان داد . این مسابقات که طبق معمول در کشور خارج برگزار میشد همزمان با روز اسقلال کشور مذبور همراه بود و باعث شد استیل آذین با پنج گل برائت خود را از استقلال و روز استقلال آن کشور اعلام دارد .
زیاده عرضی نیست .
روابط عموم اینا و پسران .
دسته ی اول آدم های گناهکاری که از شدت پاکی قلب و روح بزرگشون گناه می کنند .
دسته ی دوم آدم های پاکی که به خاطر گناه های بیشمار کوچک و بزرگ سابقشون دیگه گناه نمی کنند .
دسته سوم آدم های احمقی که به واسطه ی فقدان شرایط مناسب انسان های پاک لقب می گیرند .
دسته ی چهارم مردم بد بختی که به دلیل شرایط افتضاح اما به امید بهتر شدن و رهایی مجبورند که گه گاه گناه کنند .
دسته ی پنجم موجوداتی که نسلشون گویی منقرض شده ولی گفته می شه که گناه نکردن .
دسته ی ششم موجودات جالبی که صرفا به دلیل بر قراری توازن خیر و شر در هستی گناه می کنند .
دسته ی هفتم برخی از انسان ها هستند که نتوانسته اند به هالیوود راه پیدا کنند ولی به دلیل علاقه ی بیش از حد به همنوع و البته قاب دوربین برخی از گناهان را کاملا برهنه به بهترین شکل ممکن تصویر می کنند .
و دسته های دیگر .
اگر گناه کردن و تمارض به گناه کردن و نیز تمارض به پاک بودن در حالی که پاک نیستیم و نیز تمارض به ناپاکی در حالی که بقیه گمان می کنند ما پاکیم اما می دانیم نیستیم و نیز بقیه ی افعال بشر هر چه هست و نیست غلط باشد پس چه چیزی درست است ؟ گزینه ی دو صحیح است آیا ، یا گزینه ی سه ؟
وقتی همگی برای قبولی در کنکور به رقابت می پردازند و وظیفه ی هر آموزشگاهی تضمین قبولی داوطلب کنکور یا همان قربانی است ، پس چرا یک آموزشگاه گاهی هزار عضو یا بیشتر می گیرد ؟ و اگر همه در کنکور قبول شوند چه بلایی عظیم تر از ترافیک اتوبان همت ، مسیر غرب به شرق از پل شیخ فضل الله تا گاندی و در مسیر مقابل از پل مدرس تا یادگار امام به دلیل تصادف طبقاتی موتور وسپا با بنز کمپرسور منجر به جر است ؟
آقای گولو با نام کامل ***** ***** ***** ***** ***** ، در یک خانواده ی متوسط در یکی از محله های قدیمی شهر متولد شد . او تحصیلات ابتدایی و متوسطه ی خود را در مدرسه و بعدا در دانشگاه گذراند تا توانست دلی به دست آرد که با خدا باش هر چه خواهی کن ، دل تنگت بگو . او بعد ها هنر و این که اندیشه در هنر نقشش چند درصد نقش غریزه است را کشف کرد و فعلا در حال یاد گیری زبان اعداد گویا می باشد ، زیرا او اعتقاد دارد اعداد گویا می توانند صحبت کنند و اگر نمی توانستند صحبت کنند که به آن ها گویا نمی گفتند . او در یک پروژه ی بلند مدت تحقیقاتی که در اتاق مخصوص دیوانه های فوق خطرناک در یک تیمارستان فوق محرمانه در کشور خارج بستری شده و هر روز با اعداد یک تا هفده رقمی صحبت می کند به این امید که شاید پیغامی از فضا دریافت کند یا هشتصد سال محکومیتش چند سالی زود تر تمام شود .
بنا بر اعتقادات دوست خوب و سرشناس من آقای گولو هر انسانی منتسب به یکی از اعداد یک تا هفده رقمی است که نظریه ی خود را با مثالی اینگونه آغاز می کند :
مثال .
همه اش همین بود و به محض دیدنش همه را قانع کرد و البته متاسفانه همه را از آن طرف قانع کرد و او را به تیمارستان فوق محرمانه ای فرستادند که مایه ی افتخار و مباهات او شد زیرا که بسیاری از بزرگان تاریخ معاصر و نیز قدیم و البته آینده در اینجا مدتی تحت درمان و آموزش هستند ، افرادی نظیر برخی از روسای جمهور کشور های خارجی ، داوران جشنواره های معتبر علمی و هنری ، اکثر قضات بین المللی ، سفیران و وزیران بسیاری از کشور های خارجی و البته خود من .
آقای گولو در سن هجده سالگی علاقه ی عجیب و شدید خود را به عدد دو کشف کرد و همزمان با این کشف بزرگ عاشق دختر همسایه ی طبقه دومی آپارتمانشان شد ولی وقتی دریافت دختره ی مورد نظرش علاقه ای به عدد دو و دو نفری بودن و با هم بودن ندارد و بیشتر به اعداد دو یا سه رقمی تمایل دارد با هوشمندی و نیز کمک برادر کوچکترش دریافت که او دلباخته ی یکی از پر کار ترین فاحشه های محلشان شده است و از این رو بود که در تقسیم بندی انسان ها دسته دوم را اضافه کرد . لابد می پرسید کی دسته ی اول را اضافه کرد ، این سوال به سادگی به جواب می رسد ، آقای گولو زمانی که دختره ی همسایه رو بعد از اتمام فعل شون با برادرش تیکه تیکه کرد به دسته ی اول انسان ها پی برد که خودش در اون جای می گرفت .
بعد از این قضیه دوست خوب من آقای گولو به عدد بیست و سه تمایل پیدا کرد و بعد از دیدن فیلم متوسط هشت مایل به سمت در ورودی حمله ور شد و سعی کرد به زور با چشمی در نزدیکی کنه اما بنا به دلایلی که بر من نیز پوشیده است او موفق به اتمام این کار نشد ، البته گروهی هم ورود سر زده ی پدرش از محل کار و باز کردن در ورودی آن هم با سرعت و قدرت بیش از حد رو دلیل ناپایداری این رابطه می دونند .
بعد از این قضیه و در همان روز در بیمارستان به هنگام پانسمان عضوی از آقای گولو ، پرستاری خارجی که به زور به زبان داخلی حرف می زد و سی و سه سال سن داشت عاشق آقای گولو شد و این بود که دوست خوب من آقای گولو راز میل و کشش بیش از حدش به عدد دو هزار و نه را کشف کرد ، این عدد به واسطه تقارن سال میلادی با آن روز نبود ، بلکه به دلیل ملاقات این دست انسان هایی بود که با تعویض پانسمان آقای گولو سعی در کمک به هم نوع و بهتر ساختن شرایط اجتماعی با نگرشی جدید و باز تر از قبل به زیر ساخت های شخصیتی افراد جامعه بودن . به همین واسطه آقای گولو دسته ی چهارم انسان ها را کشف کرد و دسته ی سوم انسان ها همان هایی بودند که به لحاظ ژنتیکی و یا شرایط فیزیکی قادر به انجام گناه یا تعویض پانسمان نبودند مثلا یا مرد بودند یا ساعت مراجعه ی آقای گولو در روز یا ساعات شلوغ بیمارستان بود .
آقای گولو در چهل و شش سالگی متوجه اعداد هفت و هشت و دوازده رقمی شد و این اتفاق وقتی افتاد که با دخترش و همسرش قصد خرید یک واحد آپارتمان نوزده متری رو داشتند و بعد از اون به عدد سیصد خیلی علاقه پیدا کرد ولی وقتی پلیس اونو به همراه عدد مورد علاقه اش و البته هروئین بازداشت کرد ، آقای گولو در داد گاه برای توجیه گناهانش ، خودش را جزو دسته ی ششم معرفی کرد که فقط برای تعادل هستی و نیز نان خوردن پلیس ها دست به خلاف زده است .
او در زندان متوجه شد دختر و همسرش در دسته ی هفتم انسان ها جای می گیرند و البته آن خانه ی منتسب به عدد یازده رقمی را نیز خریداری کرده اند .
اواخر آقای گولو به این نتیجه ی مهم دست یافته است که اعداد اول درست مثل یک انسان باکره بر هیچ عدد دیگری جز یک و خودشان بخش پذیر نیستند و یک در واقع خالق کل دنیای اعداد است هر چند که فراموش شده و کسی آن را به حساب نمی آورد . علاوه بر این ها عدد دو با این که خودش اول است ولی به کلی عدد دیگر نظر دارد که آن ها اعداد زوج می نامیم .
تا یادم نرفته بگم که آقای گولو دیروز در هنگام ترکیب اعداد با صفاتی مثل قد ، وزن ، ارتفاع و غیره دچار برق گرفتگی شدید شد و با عدد دویست و بیست به خاطره ها پیوست .
روحش شاد .
«یه روز که به شدت داشت حالم از تلویزیون به هم می خورد و مادرم هم اصرار عجیبی داشت که یه فیلم آشغال رو نگاه کنه یهو بازیگره یه دیالوگ مزخرف کاملا بی ربط گفت که من دیگه از کوره در رفتم و اومدم این متن رو نوشتم ، اما دیالوگه این بود : " تو زندگی آدما یه زخمایی هست که به سادگی درمون نمی شه و گاهی هم مثل خوره وجود آدم رو می خوره ."
قسمت اول
تو زندگی آدما یه زخمایی هست که به سادگی درمون نمی شه و گاهی هم مثل خوره وجود آدم رو می خوره . این زخم تو زندگی من در قسمت دهانه ی مقعدم قرار داشت و هر بار که سعی می کردم تفاله ی جامد رو از بدنم دفع کنم به یاد این زخم می افتادم تا این که با مصرف کرم های گرون قیمت تونستم درمانش کنم اما مشکلی که پیش اومد خیلی بد تر از زخم بود. راستش رو بخواین من به کمردرد مبتلا بودم و در اون دوره از کرم و روغن هم برای زخم مقعدم استفاده می کردم ، یه روز که یکی از دوستام داشت لطف می کرد و کمرم رو لگد می کرد پاش سر خورد و تا مچ تو ماتحتم فر رفت – که به دلیل استفاده از کرم و روغن بود و نه مشکلاتی مربوط به سایز و کالیبر من – طفلک دخترک این قدر ترسیده بود که بعد از اون قضیه حلقه ی نامزدیمون رو پرت کرد تو صورتم و البته قبلش نزدیک به بیست یا سی و دو تا لگد هم تو شکم و نافم زده بود ولی یه چند تا لگدی هم تو مناطق پایین تر از نافم زد که بعد از اون قضیه دیگه ریش و سبیل در نیاوردم و صدام هم زنونه شد .
قسمت دوم
تو زندگی آدما یه زخمایی هست که مثله خوره وجود آدم رو می خوره و به سادگی هم درمون نمی شه . یکی از این زخم ها درست در یک وجب پایین تر از نافم بوجود اومده بود ، طوری که پوستم از هم وا شده بود ، تصویر خیلی بد و ترسناکی بود ، یک دفعه که پیش یه دکتر مرد رفتم بهم گفت تنها درمان این زخم استفاده از درمان موقتیه و نزدیک به یک ربع ساعت من رو درمان کرد و اون منظره ی زشت زخمم تا حدی بهتر شده بود اما بعد از این که دکتر کارش تموم شد عرق روی صورتش رو پاک کرد و گفت : " بیا بگیر ، این پول امشبته ." که تازه اونجا بود که متوجه شدم این بیماری و زخم عمیق خیلی هم بد نیست . به ویژه که فهمیدم تو زندگی همه ی آدما یه زخمایی هست که مثله خوره وجودشون رو می خوره اما می شه باهاش حال کرد و ازش پول درآورد . فقط کافیه بخوای درمان بشی .
قسمت سوم
تو زندگی آدما یه زخمایی هست که مثله خوره وجود آدم رو می خوره و به سادگی هم درمون نمی شه . یه همچین زخمی درست توی دهنم ایجاد شده بود و موقع خوردن آزارم می داد ، این شد که یواش یواش کم اشتها شدم و به جایی رسیدم که وزنم به صد و پنجاه کیلو رسید – آخه من سیصد کیلو بود – و بعد از این قضیه در نهایت به وزن ایده آل شصت و هفت کیلو رسیدم و دیگه می تونستم با دختری که عاشق همدیگه بودیم ازدواج کنم . آخه دو سال پیش که همدیگر رو دیدیم اون شصت کیلو بود و قدش صد و هفتاد و پنج بود . اما وقتی متوجه شدم اون از روی عشقش به من وزنش رسیده به صد و هفتاد و پنج و قدش شده شصت تا شبیه من بشه ، ازش متنفر شدم و قسم خوردم که دیگه عاشق هیچ دختری نشم واسه همینم با زن دومم و دو تا دخترام به یه تعطیلات بلند مدت رفتیم و تا اونجایی که یادمه دیگه برنگشتیم .
قسمت چهارم
تو زندگی آدما یه زخمایی هست که مثله خوره وجودش رو می خوره و به سادگی هم درمان نمی شه . در مورد من این زخم تو هیچ جای وجود من نبود بلکه در قسمتی از بدن پدرم قرار داشت و باعث شد تا آخر عمر پدرم ، من متولد نشم و من رو نبینه . پدر تو سی و هشت سالگی به خاطر طلاق از مادرم که به دنبال لون معتاد هم شد تو یه سرقت از بانک توسط یکی از سارقین اشتباهی کشته شد که دادگاه به خاطر اعتیاد و تجرد پدرم و نیزعذر خواهی قاتل پدرم و این که اشتباها اونو کشته ، سارق رو تبرئه کرد و او را به کاشت پانزده عدد درخت و پرداخت جریمه ی نقدی معادل یک صد هزار ریال – معادل قیمت یک خروس زنده – محکوم کرد که چون سارق در کاشت درخت کوتاهی کرد و پولش هم گوشه نداشت بدون تشکیل دادگاه دوم سریعا اعدام شد تا پول بی گوشه به مردم نده – نتونه بده – .
داشتم می گفتم من در کنار هزاران هزار خواهر و برادر دیگه ام تو بدن پدرم بودیم تا اینکه ما رو به سرد خونه بردند، اون جا یه خانم خوشگل بلوند از بین چند تا جسد ، جسد پدرم رو انتخاب کرد و من و چند تا از خواهرا و برادرامو توسط دستگاهی که هنوز اختراع نشده از بدن پدرم بیرون کشیدند .
حالا از اون قضیه نزدیک به سی و دو سال می گذره و من یه خواننده ی معروف راک شده ام ، فقط تو وجودم یه زخمی هست که مثل خوره وجودم رو می خوره و به سادگی هم درمون نمی شه ، اونم جای این سوزن های تزریقه . البته جنسش مرغوب و عالیه ولی از وقتی که همسرم فهمید که به دلیل وجود مشکلی تو بدنم قابلیت باروری ندارم من رو ول کرده ، و منم مجبورم سرم رو با این تفریحات گرم کنم . نمی دونم چه مشکلی دارم ، اما از بانک رفتن به شدت می ترسم اما اگه نرم بانک خونه و استودیو رو مصادره می کنه .
تصمیمم رو گرفتم دیروز رفتم بانک ، بانک اصلا جای ترسناکی نیست ، علی الخصوص الآن که فهمیدم تو زندگی بعضی از آدما یه زخمایی هست که اصلا مثل خوره وجود آدم رو نمی خوره ولی درمان هم نمی شه اما باعث آرامشه .
این زخم در مورد من درست وسط قلبمه و توسط یه کالیبر سی و هشت نیمه اتوماتیک دیروز اتفاقی ایجاد شده . محشره .
مراد پشمک
اول اینکه نزدیک به خیلی متن جدید نوشتم و دوم این که تنبلیم می اومد اونا رو تایپ کنم .
اما بالآخره بر مشکلات کالیبر فائق اومدم و شروع یه تایپیدن کردم .
فعلا .
مراد پشمک
رابین هود و دوستان
به روایت مراد پشمک
« به هنگامه ی افت شدید فشار ، سر درد میگرنی شدید و لرز شدید تر »
سلام بچه های عزیز و نازنین ، داستان این هفته رابین هود و دوستان نام داره .
توی زمان های خیلی قدیم که هنوز تلویزیون و موبایل و آلت مصنوعی اختراع نشده بود ، توی یه جنگل خفن سر سبز به با « شر وود» گروهی به همراه سر دسته شون رابین هود زندگی می کردند که همه نا محرم بودن ولی شب ها کنار هم نمی خوابیدن اما از صبح رو هم بودن .
بعضی از تاریخدان های بزرگ مثل خسرو معتضد و همچنان که در کتاب تاریخ طبری هم آمده :
« اصل واژه ی ( شر وود ) از کلمه ی اصیل و ایرانی ( شروین ) بوده است ، که تلفظ برره ای آن ( شروود ) می باشد .»
خلاصه رابین هود و دوستاش که قوی ترین اون ها " جان کوچولو " نام داشت ، و بقیه اون ها هم که اسمی نداشتند علیه یه مادر به خطایی به اسم " پرنس جان دو جنسه " می جنگیدند ، پرنس جان چون آدم گشاد و فراخی بود کار نمی کرد و دست به تمبون توی قصرش راه می رفت و باسن واموندش رو گنده می کرد ، واسه ی همین هم هر از گاهی مردم بد بخت و بی چاره ی شهر ها و روستا های سرزمینش رو فشار می داد و ازشون مالیات های کلفت شخمی می گرفت . اون بد بخت ها هم که پول نداشتن ، زن ها و دختر ها و مادراشون رو مجبور می کردند که برن بدن و پول در بیارن ، و این طوری شد که اولین فاحشه خونه ی دارای گواهی نامه ی ایزو 9002 در مدیریت کیفیت بوجود اومد ، اما این ها به قصه ی ما هیچ ربطی نداره .
مسئول جمع آوری مالیات ها یه عمه ننه ی دیگه ای به اسم " داروغه " بود ، که خیلی هم آدم هیز و چشم پاکی بود و به هر کسی که به چشم خواهری نگاه می کرد ، فرداش با همبستر می شد . از غذا – قضا – یه روز که خیلی وقت پیشتر از الآن بود اون رفته بود نزدیک جنگل شروود ، و مادر رابین کوچولو رو یه فشاری داد و رابین هود خیلی کیف کرد ، اما چون خود رابین کوچولو رو فشار نداد ، این بود که رابین عقده ای شد و همانطور که " فروید " در جلد پنجم کتاب خود در صفحه ی 636 در پاورقی می گوید :
« رابین هود به دلیل واپس زدگی میل جنسی با پرنس جان در افتاد و تمام روابط بالا و پاییننش با ماریا این بود که ماتحت پرنس جان را بسوزاند وگرنه رابین رابطه ی بسیار خوبی با اسبش داشت .»
رابین هود یه روز به نزدیکی قصر پرنس جان چاقال رفت تا بشاشه ، ولی همین که کشف حجاب کرد دید یه تکه گوشت سفید از تو آب اومد بیرون و یه یال سیاه خوشگل روی شونه هاش ریخت ، اون دختر اسمش ماریان بود و وقتی ظاهر و باطن رابین هود رو دید حسابی خوشحال شد و به رابین قول داد دیگه با دایه اش نخوابه ولی هیچ وقت به قولش عمل نکرد ، اما عیبی نداره زیرا همانطور که افلاطون در کتاب جمهوری می گوید :
« ماریان با دایه اش ، رابین هود با اسبش ، جان کوچولو با داروغه ، همه با آن کسانی که راحت ترند باید باشند نه با آن کسانی که بهترند . مثل من با شاگردم ارسطو .»
خلاصه اونا عاشق همدیگه شدند ، اما بچه های خوب من شما که بهتر می دونید که عشق فقط شروعه ولی اصل کار و آخرش یه چیزی تو مایه های یه جور نمایش آیینی که بهش می گن تخریب یا پیاده روی در فضا . و همین یعنی تئاتر .
پرنس جان که این قضیه رو فهمید خواست یه فشاری به ماریا بده ، اما وقتی می خواست بند لباس ماریا رو باز کنه ، سیستم امنیتی بکارت اون دختر پاک فاحشه ازش نام کاربری و کد عبور خواست و پرنس جان چون سر امتحان تقلب کرده بود جواب سوال رو بلد نبود ، در نتیجه به " خود کف آیی " رسید و تا به امروز این عمل برای اولین بار در تاریخ به اسم او ثبت شده است می باشد ، همانطور که " وودی آلن " در مجموعه ی مقالات معروف خود به نام " کنت دراکولا و داستان های دیگر " در مقدمه می نویسد :
« با اختراع صابون روابط بشری پاک تر از پیش شده ، من نگاه آدمایی رو حس می کنم که می فهممشون و بهشون صابون هدیه می دم . چرا با چیزی که هست مبارزه می کنیم و چرا برای چیزی که نیست می جنگیم ؟ آیا بهتر نیست از صابون مایع استفاده کنیم ؟ »
پرنس جان بعد از این سرشکستگی تصمیم گرفت فشار رو روی مردم بیشتر کنه و به داروغه دستور داد که " فشار رو ببر رو هزار " و داروغه چون سواد نداشت و ژنتیکی دیوث بود فشار رو روی صد هزار تنظیم کرد ، طوری که دیگه تو مملکت خوار همه سرویس شده بود و همه سرویس مدرسه یا ادارات رو قبول می کردن و به قول مرحوم مارکس که می گه :
« با پیدایش وسایل حمل و نقل عمومی مانند سرویس ها بود که شهر های بزرگ شکل گرفت ، شهر هایی که در پاساژ های پر فروش آن ها مانند میلاد نور و غیره در ویترینشان آدم می فروشند . نه اشتباه نکنید ، منظورم مانکن های ویترین نیستند ، منظورم اشرف مخلوقاتی هستند که ماهانه چهارصد هزار سکه خرج آریششان می کنند و پشت دخل مغازه می ایستند و همه ی پاساژ رنگ لباس زیر امشبش را می دانند . شهر های بزرگ آدم های بزرگ می خواهند ، آدم های بزرگی که از دروغ گفتن و خون ریزی نمی ترسند . و ما باید همگی خود را مدیون پرنس جان چاقال دو جنسه مادر قحبه بدانیم . روح علی حاتمی مرحوم شاد .»
البته در بعضی از نسخ به علی حاتمی اشاره نشده است .
اما ادامه ی داستان ، رابین هود که دید داره خوار مردم سرویس می شه یه شب به قصر پرنس جان حمله کرد و کلی پول و سرمایه و جواهرات و از همه مهمتر آلت مصنوعی پرنس جان رو دزدید و عملا حرم سرای قصر رو تعطیل کرد .
صبح که شد ، صبح که شد همسنگرم فرمانده بود ، خاک بر سرم .
صبح که شد ، پرنس جان وقتی فهمید اتحاد ملی و انسجام حرم سراییش رو دزدیده اند خیلی شاکی شد و از بس داد کشید که ماتحتش جر خورد و بعد ها به بیماری بواصیل مبتلا شد ، همونطور که لویی پاستور در اواخر عمر خودش در نامه ای به تنها پسر حلال زاده اش – لویی چهل تا پسر حروم زاده ی دیگه داشت که فقط به خاطر پیشرفت علم تولیدشون کرده بود – در وصیتش می گه :
« من از بچگی با پرنس جان بودم . از بچگی بواصیل داشت و خیلی هم علاقه به خوش گوشت داشت . پسرم بعد از من تو راهم رو ادامه بده و از نسل ما فرزندی می آید و تئاتری نو به دنیا هدیه می کند و کنار تئاتر راه ما را هم ادامه می دهد { می میرد } ، { گریه ی حاضرین } . »
داروغه به جنگل شر وود رفت ولی اونجا جان کوچولو از رو درخت پرید رو اسب و خلاصه هم اسب و هم داروغه رم کردند و نتایج این درگیری هشت نه ماه بعد معلوم شد که چی بود .
بعد از این که داروغه رو و افرادش رو دستگیر کردن ، رابین هود یه فرصت دوباره به اونا داد و بهشون گفت " ما یا شما رو می کشیم یا شما رو تجاوز می کنیم " ، و داروغه کمی اندیشد و عمری به سلامت زندگی کرد و سر باز هاش هم همه همین کار عاقلانه رو کردن و از رابین عذر خواهی کردن و به سمت بنی اسرائیل رفتن که همون فلسطین اشغالی امروزیه ، همونطوری که مجله ی معتبر نشنال جئوگرافی در شماره ی پانصد و یکم خود در صفحه ی بیست و دو ، گلاسه تمام رنگی ، می نویسد :
« داروغه که از تخم بد بود هیچ وقت آدم نشد و با وجود قولی که به رابین داده بود باز یه سری با جان کوچولو رفت تو اصطبل . و بعد از اون به دلیل درد فراوان در ناحیه ی پشت و پایین تر از آن راه رو اشتباه رفت و اسرائیلی شد و هر روزه مادر بسیاری از مسلمانان فلسطینی را سرویس می کند . »
رابین هم به پرنس جان و قلعه اش با هم با هم تجاوز کرد و اونا رو فتح کرد و ماریا برای این که شدت علاقه و سپاسگزاری خودش رو به رابین ثابت کنه به هر سیصد تا سرباز لشگر رابین داد .
و فداکاری عظیم ماریا باعث شد در هالیوود فیلمی به اسم 300 به احترام وی بسازن و توی ایران خیلی طرفدار پیدا کرد چون همش حقیقت داشت .
بعد از اون رابین هود به هر کسی که به در قصر می اومد خوش آمد می گفت و شهری جدید رو بنا کرد که به " شهر نو " معروف شد ، و همانطور که پدر بزرگم همیشه می گفت :
« شهر نو یا " شهر نا " یا " شر نا " ، واقع در میدان رازی امروزی ، محلی تثبیت شده برای رسیدگی به غرایض جوانان از دیر باز تا کنون بود که با پیروزی انقلاب شکوهمند تر خورد به اوقات فراغت جوانان ایرانی و این شد که ما تئاتری شدیم . »
البته بعد از اون قضیه رابین هود با کمک توده های مردمی در بیست و دوم بهمن ماه انقلاب کرد که به انقلاب اکتبر فرانسه مشهور شد .
و بعد از انقلاب با تخریب شهر نو دانشگاه آزاد اسلامی رو ساخت که چند منظوره بود هم آزاد بود و هم اسلامی و این به این معنی بود که هم خاصیت شهر نو رو داشت
و هم یه محیط فرهنگی بود که همه توش درس می خوندن ، به طوری که آمار وزارت بهداشت در مصرف کاندوم یا همون بادکنک های طولی بعد از بیمارستان ها مربوط به دانشگاه آزاد بود و بعد از اون هم دانشکده ی هنر های زیبا و بعد از اون میلاد نور و مقادیر قابل توجهی هم زیر پل کمیل تو اتوبان نواب پیدا کردن که پدر بزرگ هم خودش شاهد بود و همیشه می گفت " مادر بزرگت رو خدا حفظش کنه ، عجب چیزی بود . "
در نهایت بعد از این همه تلاش و خستگی رابین هود تصمیم گرفت بازنشسته بشه و با ماریا ازدواج کنه ، ماریا حالا دیگه به اندازه ی یه گردان بچه زاییده بود و دیگه هیچ شهوتی تو وجودش نبود و کاملا از روی عشق با رابین ازدواج کرد و هر چهار تایی شون – ماریا ، رابین ، دایه ماریا و اسب رابین – تا آخر عمر به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردن .
نتیجه ی اخلاقی داستان : اول اینکه قند برای دندون ها ضرر داره و بیشتر از اون برای جیب بابا که ماتحتش پاره می شه اگه بخواد پول دندونپزشکی بده .
دوم اینکه به احتمال زیاد همونطور که تو کتاب ها هم اومده خدا فیلسوف بوده ولی از دانشگاه اخراج شده و تصمیم گرفته بره دلقک بشه ولی سیرک تعطیل شده و از جشنواره ی دانشجویی انصراف داده .
علما بر این عقیده اند که خدا هیچ وقت عاشق هیچ دختری نشد چون همیشه دختر ها گزینه ی آلتر نیتیو – جایگزین – دارند و چون این شرک – شریک گرفتن برای خدا – محسوب می شه و خدا دلش نمیخواست بنده هاش گناه کنند ، اون هرگز عاشق دخترا نمی شه و تا ابد مجرد می مونه – در مورد پسر ها هم همینطوره بد بختانه – همونطوری که توی کتاب خودش که به زبون عربی چاپ شده می گه :
« بسم الله الرحمن الرحیم ، قل هو الله احد ، الله صمد ،لم یلد و لم یولد ، و لم یکن له کفوا احد »
صدق الله علی العظیم
مراد پشمک
به م.موازی به خاطر موهای تراشیده اش.
شب در سیاهی چشمانت مغروق بوق سگ است .
لنز گذاشتی ؟
شبتان سیاه باد ای آفریقایی نگاهت گناه آلود .
لنز گذاشتی خداییش ؟
شب سیاه ، خوب بخوابید مهربان .
آکاردئون بزن پسر جون ، آکاردئون .
آخه الف هم این قده بیچاره .
هی پسر جون ، این روزا بنزین قیمت طلاست.
یا این قدر بزرگ هستی که دنیا توی تو مسافرت کنه یا این قدر کوچیک می شی تا روی صندلی پرواز 1067 به مقصد پاریس جا بشی ، برو ، اما تو لیاقتشو نداشتی.
ومن همینم، یه چراغ ، یه غول ، غول چراغ جادو . و تو لیاقت چراغ رو نداشتی حتی اگه سیندرلا باشی تو لیاقت آناستازیا رو هم نداری چه برسه به چراغ ، برو که علاءالدین ها تو صفن و صفا تو علاءالدین .
ولی سرده ها .
اگه در آرامش و امنیت بودی یه پیامک بده که بهت زنگ بزنم .
من بیرونم ، زیر بارون ولی گاهی بارون هم زیر من می ره ، اما فعلاً من زیر بارون گیر کردم .
فکر کنم که هوا خیلی آلوده است ، چون دیروز قاطی هوا کلی فضله ی کبوتر بود ، شانس آوردم که بارون گرفت وگرنه خشک می شد رو کله ام . خدایا شکرت .
صورتم پر از جوش شده ، کمرم هم حسابی درد می کنه و دیگه شارژ ندارم ، پس قطع می کنم تو بگیر .
یه ریتم بگیرین ، آخه با یه رنوی سفید درب و داغون صد و هفتاد سانت گوشت رو زیر کرده ، متأسفم ولی این قدر دیر رسوندنش که حتی بهشت زهرا هم قبولش نمی کنه .
آناهیتا ، مهر ، ماهی ، خورشید ، نان . آکاردئون بزن با اون چشمات که بد جوری دلم هوس پیانوی نصفه شب کرده .
ول وله کن ای هل هله ی قلبم از آن چشمان سگی تو ، آکاردئون بزن لامصب .
خداییش لنز گذاشتی ؟
کمرم که درد می گیره ، آبریزش بینی ام هم شروع می شه .
یکی بهم گفت تو عادت داری همیشه حرف خودت باشه . گفتم : نه ، گفت : چرا ؟ گفتم : چون من هر چی می گم درسته . گفت : نه ، گفتم : چرا ؟ گفت : ... ، گفتم : نه ، چون من در مقامی هستم که هر چی می گم درسته . گفت : برو بابا .
بابا ، بابایی مهربون . منو می گفت . گفتم خفه شو دختره ی لاشی . پرتش کردم از ماشین بیرون ، گازش رو گرفتیم و رفتیم .
دیگه جدیدا اصلا ناراحت نمی شم ، فقط می خندم . می ترسم یه موقع این خنده ها کار دستم بده . آخه یه یارو رو با آسفالت صافش کردیم و پیاده شدم و خندیدم و گفتم : " داوود ، یارو مرد ". گفت : برو بابا .
گفتم : خفه شو دختره ی لاشی . گازش رو گرفتیم ورفتیم .
بدم میاد یکی خودش رو این قدر به آدم بماله . حداقل یه ذره شعور داشته باشه جلوی باباش اینا رعایت کنه .
به نظرت من از هر سوراخ مغزم هورمون جنسی می چکه ؟
آخه چرا ؟
ما کمر دردمون ارثیه .
شب با هم رفتیم هتل . صبح با هم اومدیم اینجا .
اگه من کرک فرش بودم ، دوست داشتم یه نوزاد رو من بالا بیاره ، یا یه دختر بچه ی تپل مو مشکی که شب زیاد نوشابه خورده یه مقداری روی من توقف کنه . یا دو نفر که خیلی عجله دارن من رو لوله کنن و با صدای آژیر سریع تر فلنگ رو ببندن .
اما اگه فرش بودم دوست داشتم یه گربه ی سفید چاقالو کنار شومینه رو من دراز بکشه و یه سوسک نر زیر من با شاخک هاش پشت یه سوسک ماده ی خوشگل رو خراش بده و من صدای معاشقه ی سوسکی شون رو تو کرک هام اکو کنم . امشب من خوشبخت ترین فرش دنیام . خون بخور ، بخور ، تق .
اما بد بختانه من ساخت ژاپنم . با گارانتی اصل . این خیلی بده که منو توی همشهری تبلیغ نمی کنن .
تو همیشه عادت داری حرف خودت باشه .
چشماش سیاه بود ولی نباید دیگه با کسی این طوری صحبت می کرد .
یه « ام – پی – تیری – پلیر » دارم که ساخت ژاپنه ، با یه فرش دزدی قدیمی . همشو می دم خیریه . واسه ی من چشم بند نذارید چون همیشه دلم می خواست توی چشمای سیاه اعدام چی ها زل بزنم . اگه ممکنه من رو تو سرما نبرید و اگه ممکن نیست حداقل یه شال بدید که ببندم کمرم ، آخه ما کمر دردمون ارثیه . واسه ی من گریه و زاری ممنوعه . بگید یکی بیاد آکاردئون بزنه .به جز چشمام همه ی بدنم رو اهدا کنید ، حتی مغز سوراخ سوراخم رو اهدا کنید . و حتی هر چیزی که دوست داشتید و روتون نمی شه بگید . حتی اون رو هم اهدا کنید . اما چشمام نه ، چشمام این قدر بزرگه که تمام دنیا رو تو خودش می بلعه .
شب در سیاهی چشمانت مغروق بوق سگ است .
لنز گذاشتی ؟
شبتان سیاه باد ای آفریقایی نگاهت گناه آلود .
لنز گذاشتی خداییش ؟
شب سیاه ، خوب بخوابید مهربان .
مرسی ... ، فقط ... ، تق . { سکوت }
{ بدون دست و پا زدن آویزان ماند و لبخند وحشتناکی بر روی صورتش بود ، چشمانش عجیب درشت شده بود و گویی مرا می نگریست .
این دست نوشته آخرین اعترافات قاتل بی گناه پرونده ی از ابتدا مختومه است .
لطفاً بعد از خواندن این پیام را نابود کنید تا پرونده ی شما نیز مختومه نگردد .
هرچی میگم گوش کنید ...}
آخه من در مقامی هستم که هر چی می گم درسته .
خفه شو دختره ی لاشی . داوود این حالش خرابه یه جا نیگر دار که الآنه که تگر بزنه .
گازشو بگیر ، افتاده ان دنبالمون .
الو : " تو لیاقت چراغ رو نداشتی ، راستی ما فرش های خونت رو بردیم که بشوریم ، لنزهات رو توی توالت فرنگی می تونی پیدا کنی . حالا هر کی حال کردی اس ام اس بده . تو لیاقت آناستازیا رو هم نداری ، سفر به آفریقا خوش بگذره سیندرلا . " {مکث} لطفاً پیغام خود را بفرمایید . {مکث} " لعنت به تو ."
بجنب داوود الآنه که هواپیمای فرانسه بپره . تق . من همیشه گفته ام ، یه عده عابرا تو خیابون اضافی اند .
اما تقصیر من هم بود ، من می تونستم باهاش نرم .
همیشه بهم می گفت : " داوود هیچ وقت از یه سوراخ دو بار گزیده نشو ، اما مثل اینکه خودش تمام سوراخای مغزش پر از گزیدگی بود . "
عین همیشه نبود . سر دختره داد کشید و گفت : " خفه شو دختره ی لاشی . " به عمرم ندیده بودم این قدر مودب باشه و همیشه شعر می گفت حتی موقعی که نمی خندید . تا حالا نشده بود عصبانی بشه .
هفته ی پیش اومد و گفت دیگه باید بزاریم کنار ، باید بریم فرانسه ، اونجا آشنا داشت ، بلیط گرفته بود .
اما معلوم بود قضیه ، هنوز همون قضیه است .
حالا دختره حالش چطوره ؟
به خانواده اش خبر دادین ؟
این جا خیلی گرمه ، یه لیوان آب خنک می شه بیارین .
{داوود در اعترافاتش اکثر گناهانی که قاتل بی گناه پرونده ی از ابتدا مختومه به عهده گرفته بود را به گردن گرفت ، اما دادگاه به دلیل شهادت دختری ناشناس داوود را تبرئه کرد .}
آخه من در مقامی هستم که هر چی می گم درسته . پس خفه شو .
به م . موازی به خاطر مو های ترشیده اش
۴ و۵ خرداد ماه ۱۳۸۶ ه .ش
چند وقته کامپیوترم سوخته و تلفن هم قطعه
اما متن های خوبی نوشتم
به زودی بر می گردم
قوی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی .
Morad Pashmak , A little Harlequin
ولی سرده ها ؟!؟!
تا حالا چی دیدی ؟ ( 30 ثانیه )
تا حالا چی ندیدی ؟ ( 30 ثانیه )
چی می خوای ببینی ؟ (30 ثانیه)
چرا زنده ای؟
چرا زندگی می کنی ؟
چرا الآن اینجایی ؟
چرا از شما سوال پرسیده می شه ؟
چرا به این سوالات مسخره جواب می دی ؟
آیا شما فیلم ماتریکس یا مرد عنکبوتی یا سوپرمن را دیده اید ؟
آیا دوست دارید نقش قهرمان این فیلم ها را بازی می کردید ؟
آیا دوست دارید توانایی قهرمانان این فیلم ها را داشتید اما در این فیلم ها بازی نمی کردید ؟
آیا زنده اید یا زندگی می کنید ؟
آیا تا به حال بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی از خواب بیدار شده اید که احساس کنید عاشق هستید ؟
به نظر شما چرا تصویر تلویزیون دائما مات تر می شود ، اشکال در گیرنده یا فرستنده است یا در چشم شما ؟
آیا فیلم 300 را دیده اید ؟ و آیا بعد از دیدن این فیلم در خیابان های پر ترافیک شهر رفت و آمد کرده اید ؟ آیا بعد از دیدن این فیلم سری به صفحه ی حوادث روز نامه ها زده اید ؟ آیا بعد از دیدن این فیلم به حمام رفته اید ؟
آیا تا به حال در هنگام غروب خورشید به سایه ی بلند خود که روی آسفالت خیابان پهن شده نگاه کرده اید ؟ و در حین نگاه کردن به صدای پرنده ها و گربه ها و عابران گوش کرده اید ؟ و در حین گوش کردن به فاصله ی بین سایه ی خود و نور قرمز خورشید نگاه کرده اید ؟
آیا تا به حال نامه ی عاشقانه نوشته اید ؟ آیا در حین نوشتن نامه خودکارتان تمام شده است ؟
آیا در اردیبهشت ماه زیر باران وحشتناک بهاری گیر کرده اید ؟ در حین گیر کردن زیر باران آیا ترانه ، شعر یا جمله ای را زمزمه کرده اید ؟ آن را الآن هم زمزمه کنید .
آیا تا به حال به پشت راه رفته اید ؟ با چشمان بسته چه طور ؟
آخرین باری که یک گناه کردید کی بود ؟ آن روز چه کسانی را دیدید ؟ آیا آن روز شعری ، ترانه ای یا جمله ای را زمزمه کرده اید ؟ آن را الآن هم زمزمه کنید .
آخرین باری که به آینده ی خود فکر کردید کی بود ؟ شما درست در لحظات قبل از مرگ در چه جایگاه اجتماعی ، سیاسی ، مادی و معنوی قرار دارید ؟ الآن به آن لحظه فکر کنید .
آیا تا به حال به خیابان ولی عصر رفته اید ؟ و آیا در جوب های کنار خیابان موش ها را دیده اید ؟ آیا سعادت دیدن آمیزش موش ها را هم داشته اید ؟
آیا شما خواهر دارید ؟ آیا خواهرتان آن قدر جذاب هست که آرزوی داشتنش را می کردید ؟ مادرتان چه طور ؟ برادر و پدرتان چه طور ؟ آیا تا به حال به اندام های جنسی عزیزانتان فکر کرده اید ؟ هنوز دیر نشده ، می توانید به آن ها فکر کنید .
تا حالا چی ندیدی ؟
تا حالا چی دیدی ؟
چی می خوای ببینی ؟
چرا زنده ای ؟
آیا تمام سوالات را کامل خواندید و پاسخ دادید ، یا با صدای بلند در دلتان به آن ها خندیدید ؟
آیا هنگام خواندن سوالات شعری ، ترانه ای یا جمله ای را زمزمه کردید ؟ آن را در بخش نظرات
بنویسید .
عشق یعنی این که بذاری بغلت کنه و توی بغلش این قدر فشارت بده که تموم استخونات خورد بشه ، اون موقع تو هم می تونی آروم گردنش رو گاز بگیری و خونش رو بخوری .
یکی از شاهدان ماجرا می گفت دیده . ولی دروغ می گفت ، اما قسم می خورد .
چرا منو نمی خوره دیگه ؟ نکنه از من سیر شده ؟ شایدم اشتهاش کم شده ؟ شایدم بیرون غذا می خوره ؟ شایدم . . . ؟
یکی از شاهدای ماجرا می گفت شنیده . ولی دروغ می گفت ، و این قدر خر بود که حتی قسم هم نمی خورد .
من با سرعت در ترافیک نان در حرکت بودم ، با چشمانش ترمز دستی کشید ، زدم بهش ، داغون شدم ، پیاده شدم و فریاد کشیدم :( کثافت عوضی آشغال . . . ، {مکث} ، دوست دارم طوله سگ ) . دیگه ندیدمش .
ما از آلومینیوم ساخته شدیم ، جنسی که زنگ نمی زنه ، زنگ نمی زنه ، حتی به اورژانس ، فقط ماهی یه بار بهم زنگ می زد .
آدمایی رو می شناسم که روح بزرگی دارن ، خیلی بزرگ ، این قدر بزرگ که برای ملت شده یه مصطراح . روحشون شاد .
یه چیزی بخور ، می خوای گردنم رو نشونت بدم ، یه گردنبند قشنگ از جای دندون ، نمی خوای یکی دیگه بهم کادو بدی ؟
سگ بشاشه تو این اجتماع سگی ، از بس که ترافیکه ، خلق آدمو تنگ می کنه .
تنگ تر هم می شه ، ولی الآن بیشتر بهت می یاد .
یکی از شاهدا می گفت نه چیزی دیده نه چیزی شنیده ، اما معلوم بود داره دروغ می گه ،{مکث}، می خوارید ، طوله سگ می خوارید .
خوش به حال مورچه ها ، جدی می گم ، نه فکر درسن ، نه فکر کارن ، نه فکر چیزن ، یه ملکه دارن که هیشکی دستش بهش نمی رسه ، تازه اگه هم برسه قدشون نمی رسه ،اما من دیشب دیدم ، دو تا مورچه یه کارایی می کردن ، از اون کارا ها ، داشتن ، {مکث}، روم نمی شه بگم ، کراهت داره ، داشتن با هم ، {مکث کوتاه} ، آره . من به خدا هیچی ندیدم .
توی دستش منگنه فرو رفته بود ، انگشتش رو مکید ، من از ترس آب شدم .
اون روز توی بغلش یه طوله سگ سفید دیدم ، تو دلم گفتم : توله سگ هم نشدم لااقل .
دوباره اون شب بهم زنگ زد ، گفت تمام خونه رو مورچه برداشته ، می گفت داره از سر و کولم مورچه بالا می ره ، تو دلم گفتم : مورچه هم نشدی توله سگ .
همیشه یادم میره بهش بگم ، ولی بهش می گم ، می گم طعم ماتیکش رو خیلی دوست دارم ، آخه همیشه از قاشق خودش بهم غذا می داد .
خیلی طول کشید تا به هوش بیام ، جمعیت دورم پر شده بودن ، پیش خودم گفتم لابد مردم ،
هیشکی به اورژانس زنگ نزد ، خودش منو برد . دیگه ندیدمش
بعدا بهم گفتن که یه واحد خونم بهم داده .
دم خونمون یه ساختمون بلند آلومینیومی دارن می سازن ،تموم شده به نظر می یاد ، ولی من می دونم که یه تیکه کم داره .
هیچوقت همدیگرو ندیدیم ، فقط تلفنی صحبت می کردیم ، تا اینکه یه روز قرار شد ببینمش ، که تصادف کردم ، فلج شدم و دیگه ندیدمش . فقط ماهی یه بار بهم زنگ می زنه و می گه : تو قبرم پر از مورچس ، کی می یای نامرد ؟ می گم خیلی زود .
ساختمونه منتظره که برم فتحش کنم ، یه زمانی ضد ضربه بودم . خورد شدن رو بیشتر ترجیح می دم ، علی الخصوص اگه تمام استخونام باشه .
هی خدا ، ریدم تو این اجتماع سگی ، بگیر منو که اومدم .
۱۳۸۶/۲/۱۱ ه.ش
Morad Pashmak, A little harlequin